|
چه سخت است تا نیمه های راه رفتن و پشیمان شدن و چه دشوار است پشیمانی و سودی نداشتن چه عذاب آور است رفتن و رفتن و بجایی نرسیدن آنوقت چه خواهی کرد تو وقتی راهی برای بازگشت نیست؟ و اکنون چه خواهد شد وقتی توانایی برای رفتن و رسیدن نیست؟ برگرد ای غریبه من بیمار نگاه خاموشت هستم من دلتنگ کوچه کوچه چشمانت هستم نگاه تو بوی خاک باران خورده میداد. برگرد وچشمان همیشه بارانیم را دریاب........ + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 8:55 توسط مهسا |
گفتم نرو تنهام نزار لاله ی خوب شعر من تو این غروب غم زده حرف جدایی رو نزن گفتی که عمرو زندگی به پای تو حروم شده هر چی که بوده بین ما بدون دیگه تموم شده رفتی و باورم شده عشقا همه زود گذره می ره و تنهات می زاره اون که می که همسفره گفتم نرو ای خوب من ای عاشق آیینه ها بی تو کویری تشنه ام به قلب خشک من ببار گفتی با یک سکوت تلخ فقط خداحافظ و بس تنهام گذاشتی تو شب سرد سکوت این قفس + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388 18:4 توسط مهسا |
به این وبم هم یه سری بزن دوست گلم + نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388 9:6 توسط مهسا |
يک شبي مجنون نمازش را شکست گفت يا رب از چه خوارم کرده اي جام ليلا را به دستم داده اي سالها با جور ليلا ساختي + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 8:24 توسط مهسا |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 17:31 توسط مهسا |
كسي به سو گواري يك مگس نمي رود كسي براي مرگ يك مورچه اشك نمي ريزد كسي قاتل يك پشه را مجازات نمي كند و من كه اينها را مي گويم ديوانه لقب مي گيرم! كسي براي جدايي جوجه اي از مادرش دادگاه تشكيل نمي دهد كسي به مردن يك كلاغ فكر نمي كند هزاران بار خوانده ايم: چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست؟ و كسي به اين سوال جواب نمي دهد كسي براي پرواز يك سنجاقك ارزش قايل نيست كسي به يك زنبور بي عسل عشق نمي ورزد! و كسي براي مرگ يك سگ شعر نمي گويد + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 18:11 توسط مهسا |
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388 4:51 توسط مهسا |
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 13:46 توسط مهسا |
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 13:38 توسط مهسا |
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 13:37 توسط مهسا |
زيبايي انسان در چيست؟ روزي شاگردان نزدحکيم رفتندوپرسيدند: استاد زيبايي انسان درچيست؟ حکيم 2 کاسه کنارشاگردان گذاشت وگفت: به اين 2کاسه نگاه کنيد اولي ازطلا درست شده است ودرونش زهراست ودومي کاسه اي گليست ودرونش آب گوارا است، شما کدام راميخوريد؟ است. + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 19:48 توسط مهسا |
بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است: «كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم. بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم. اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!» + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 19:46 توسط مهسا |
من رقص دختران هندی را از نماز خواندن پدر و مادرم بیشتر دوست دارم. چون دختران هندی با عشق این کار را انجام می دهند. ولی پدر و مادر من از روی عادت. یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.! زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.. دیدی! یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی فهمم! گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند! + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 19:37 توسط مهسا |
چقدر زیاده برامون یک ساعت در خدمت خدا بودن! ولی چقدر کمه۳ ساعت فوتبال بازی کردن، گفتگو با این و اون، یا ساعتها توی کافی شاپ و پارک بودن!!" چقدر سخته واسمون قرآن خوندن! ولی چقدر آسونه خوندن۲۰۰-۳۰۰ صفحه از پر فروش ترین کتاب!!" چطور باور می کنیم خبری رو که روزنامه ها میگن! اما برامون سواله که قرآن چی میگه!!" چطور هر وقت برامون مشکل پیش میاد دعا میکنیم! اما هر لحظه و هر ثانیه نیاز داریم که کنار دوستامون باشیم!!" از کلاس معارف می زنیم تا به کنسرت دانشگاه برسیم و اصلا هم به این فکر نمی کنیم که بالاخره کدومشون به دردمون می خوره!!" غرق دنیای ساختگی خودمون شدیم و اصلا هم به فکر فردامون نیستیم!!" پروردگارا! من همان پریشان حال همیشگی ام با چشمانی پر از اشک، با قلبی آکنده از درد و با دستی که همیشه به سوی درگاهت دراز است. از این دنیای تیره و تار به تو پناه می آورم. یاریم ده و مگذار در باتلاق دنیا فرو روم. می خواهم دستان التماسم را تا آسمان حضورت بالا بگیرم تا شاید نور ستاره های وجودت مرا به ضیافت رو شنائیها دعوت کند. می خواهم به یاریت سبزترین ترانه های عاشقی را زمزمه کنم و سرود زیبای محبت را برایت بسرایم. از بلندای خلوتی پر خلوص ندایم را بشنو و آیه های عشق را برایم تلاوت کن! این منم بنده ی حقیر و سراپا تقصیر تو و این توئی بخشنده ترین معبود من + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 19:35 توسط مهسا |
سلام خدا جونم.... می دونم که دوست واقعیم فقط تویی، بدون هیچ انتظاری فقط تویی که همیشه حوصله گوش کردن به حرفام و داری فقط تو... قسم به . . . در مقابلت به کی قسم بخورم قسم به قلب تاریک و پرگناهم... با تمام وجود دوستت دارم..... تو هم قلبم رو صاف کن.... ای خدای مهربون از امروز هیچی رو برای خودم نمی خوام باران بفرست... نه بری رفع تشنگیم... بلکه برای آبیاری گلها و پاک کردن گناهان... + نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388 17:51 توسط مهسا |
نگاهی به مشکلات دیگران ومسائلی که براشون پیش میاد، باعث میشه آدم یکم به خودش بیاد.... وچه بسیار از مشکلاتی که بدلیل فراموشی خدا بوجود میاد.....لحظه ای در کارمون خدا را در نظر نگیریم،در آن موقع است که دیگر هیچ....... دیدن پاییز باعث میشه یاد بهار کنیم....................... ای خدا امشب لحظه ای دلم گرفت وگریه کردم......آب یخی روی تنم ریخته شد.....ای خدا لرزیدم..... احساس کردم که بدبخت ترینم......احساس کردم تنهایم..... ولی این دفعه فرق داشت ،در یه لحظه خدا بهم گفت به آسمانم بنگر .....تو عظمت منو نمی بینی ... تا من هستم چرا غصه میخوری؟؟؟......ای خدا من امشب با عمق وجودم با تو دردل کردم .چه راحت شدم.....ای خدا امشب من فقط حرف زدم و فقط تو عظمتت را به من نشان دادی .....من منتظر پاسخ تو هستم........ ای خدا یوسف را به یعقوب برگرداندی بعداز ۳۶ سال ...... من صبر یعقوب ندارم ......من حقیرم ....من گناه کارم .....شرمنده ام......ولی از تو می خواهم راه را هموار سازی......... ای خدا تا تو را دارم تنها نیستم........وآنگاه که قرار است تو را نداشته باشم ....زندگیم را بیهوده می دانم....... ای خدا فقط خودت.......فقط + نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 23:18 توسط مهسا |
روزی خدا هستی را قسمت می کرد .
خدا گفت : چیزی از من بخواهید .. هر چه باشد شما را خواهم داد .. سهمتان را از هستی خواهم داد .. زیرا خدا بسیار بخشنده است . و هر که آمد چیزی خواست .. یکی بالی برای پریدن ..و دیگری پایی برای دویدن .. یکی جثه ای بزرگ خواست ..و آن یکی چشمانی تیز .. یکی دریا را انتخاب کرد یکی آسمان را . در این میان کرم کوچکی جلو آمد و به خدا گفت : من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم ، نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی ، نه آسمان و نه دریا . تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت رو به من بده . و خدا کمی نور به او داد . نام او کرم شب تاب شد . خدا گفت : آنکه با خود نوری دارد بزرگ است ، حتی اگر به قدر ذره ای باشد ، تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان میشوی . و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید این کرم کوچک بهترین را خواست، زیرا از خدا جز خدا نباید خواست . هزاران سال است که او می تابد روی دامن هستی می تابد وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرم کوچک بخشیده است . + نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 23:4 توسط مهسا |
خدا را دوست دارم چون با هر user name که با شم من را connect نمی کند/ خدا را دوست دارم چون تا خودم نخواهم مرا d.c نمی کند/ خدا را دوست دارم چو ن با یک delete هر چه را بخواهم پاک می کند / خدار را دوست دارم برای اینهمه friend که برای من add می کند / خدا را دوست دارم چون با اینکه بدم اما مرا log off نمی کند / خدا را دوست دارم چون همه چیز را می داند ولی send to all نمی کند / خدا را دوست دارم چون می گذارد هر جایی که می خواهم invisible بروم/ خدا را دوست دارم چون همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی کند / خدا را دوست دارم چون آن مرا install کرده/ خدا را دوست دارم چون اراده کنم on می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم / خدا را دوست دارم چون هیچ وقت به من پیغام the line busy نمی دهد/ خدا را دوست دارم چون دلش را میشکنم ولی باز مرا می بخشد و shout down ام نمی کند/ خدا را دوست دارم چونpas wordash را هیچ وقت یادم نمی رود کافیه به دلم سر بزنم/ خدا را دوست دارم چون تلفنش همیشه آنتن می دهد / خدا را دوست دارم چون شماره اش همیشه در شبکه موجود می باشد / خدا را دوست دارم چون هیچ وقت پیغام no response to نمی دهد / خدا را دوست دارم چون هیچ وقت گوشی اش را خاموش نمی کند / خدا را دوست دارم چون هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است / خدا را دوست دارم چون هر چی آنتی ویروس است از زیر دست آن می آید بیرون / خدا را دوست دارم چون هیچ وقت نیازی نیست براش buzz بزنم / خدا را دوستن دارم چون به من می گوید دوستم داره و دوست داشتنش رو قایم نمی کنه / خدا را دوست دارم چون مرا برای خودم می خواهد نه خودش / خدا را دوست دارم آخه اون هیچ وقت بی معرفت نمی شود / خدا را دوست دارم چون وسط حرف زدنم نمی گوید وقت ندارم باید بروم / خدا را دوست دارم چون می گذارد بگویم + نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 23:0 توسط مهسا |
خدای عزیزم اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه / زیباست چون دلی زیبا داره /درجه یکه / چون تو دوسش داری و بهش نظر کرده ای / قدرتمند و قوی و استواره / چون تو پشت وپناهش هستی و من خیلی دوسش دارم . سرشار ازهمه بهترینها باشه . بفرمایی و کاری کن به آنچه چشم دوخته ( آنگونه که به خیر و صلاحش است ) برسه انشالله لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه / خداوندا همیشه و هر لحظه او رادر پناه خودت حفظ بفرما اگه خودش یادش رفت بیاد در خونتو ازت کمک بخواد ) و کاری کن اینو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه توکل به تو رو تو دلش حفظ کرده همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود . دوست دارم دوست عزیزم + نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 13:40 توسط مهسا |
با سلام به دوستای گلی که می یان و به وبلاگ من سر می زنن امیدوارم که حالتون خوب باشه من نشستم و با خودم فکر کردم که چرا هی توی عشقم شکست می خورم و از این حرفا ؟! خوب که فکر کردم دیدم وبلاگ من همه متناش /شعراش / آهنگ وبلاگم/ و حتی عکساش هم منفیه وقتی که اینطوری یاشه می خوام که اینطور چیزا سرم نیاد بنابراین تصمیم گرفتم که دیگه از این به بعد مثبت بنویسم + نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 12:59 توسط مهسا |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 11:13 توسط مهسا |
بشناس مرا ،حکایتی غمگینم.... افسانه ی تیره ی شبی سنگینم.... تلخم ، که دلم ، شکسته ام ، مسموم... ای دوست.... شناحتی مرا ؟؟ من اینم.... من اینم و غرق خستگی آمده ام.... ویرانم و از شکستگی آمده ام.... از شهر یگانگی فراموشم کن.... از شهر هزار دستگی آمده ام.... آنجا با هر که زیستم کٌشت مرا... هر هم خونی ، به خونی آغٍشت مرا.... صدها دستی که دوست می خواندمشان....که دوست می خواندمشان...... صدها خنجر شکست در پشت مرا..... آنجا که کسی به من بپیوندد نیست.... صبحی که به روی ظلمتم خندد، نیست.... زنجیر فراوان ٍ فراوان....اما... چیزی که مرا به زندگی بندد نیست.....! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 17:26 توسط مهسا |
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388 17:44 توسط مهسا |
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388 17:42 توسط مهسا |
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود ، ای کاش کودک بودم تا
از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 9:24 توسط مهسا |
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو قلبت هدیه داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت حس کنی که هنوز هم دوسش داری چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک + نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 19:29 توسط مهسا |
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 12:33 توسط مهسا |
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 9:7 توسط مهسا |
آسمون از دوری تو بد جور دلش گرفته گل من
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387 18:59 توسط مهسا |
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387 8:30 توسط مهسا |
دوستان عزیز به وبلاگ من خوش آمدید سلام دوستای عزیز این آدرس وبلاگ جدیدمه نظر یادتون نره برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 18:15 توسط مهسا |
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 12:40 توسط مهسا |
چه سخت است تا نیمه های راه رفتن و پشیمان شدن و چه دشوار است پشیمانی و سودی نداشتن چه عذاب آور است رفتن و رفتن و بجایی نرسیدن آنوقت چه خواهی کرد تو وقتی راهی برای بازگشت نیست؟ و اکنون چه خواهد شد وقتی توانایی برای رفتن و رسیدن نیست؟ برگرد ای غریبه من بیمار نگاه خاموشت هستم من دلتنگ کوچه کوچه چشمانت هستم نگاه تو بوی خاک باران خورده میداد. برگرد وچشمان همیشه بارانیم را دریاب........ + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 15:34 توسط مهسا |
زيبايی نعمت بزرگيه.... به هر کس ندهندش,سعی کنيم زيبايی خود را به حراج نگذاريم.***کاش خداوند سه چيز را نمی آفريد:عشق ؛ دروغ ؛ غرور....که انسان به خاطر عشق از روی غرور هيچ گاه دروغ نمی گفت
انقدر دوست دارم بشنوی خندت می گیره تو نگاه می کنی و دلم تو چشمات می میره انقدر دوست دارم دیوونه بازی می کنم کلکم شاکی نشو من تو رو راضی می کنم قسمت چشمای تو قلب منه اندازه نیست واسه دوست داشتن تو نیازی به اجازه نیست انقدر دوست دارم حوصله ات رو سر می برم یه روزی نیاد بگی دیگه تو رو دوست ندارم ساعت دیدن تو صدای من در نمی یاد آره تقصیر منه دوست دارم خیلی زیاد انقدر دوست دارم شماره ها خسته می شن تا نهایت می رن و با چشم تو بسته می شن انقدر دوست دارم بشنوی خندت می گیره + نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387 9:5 توسط مهسا |
هر کس به طريقي دل ما ميشکند بيگانه جدا دوست جدا ميشکند گرد بیگانه بشکند حرفی نیست از دوست بپرسید که چرا می شکند؟؟؟ + نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 19:45 توسط مهسا |
ای تو فرشته قلب شكسته من ، ای تو گلدسته اين دل عاشق من ای تو زيباترين زيبايی ، ای رويای بيداری ای بيقرار دلم ، ای تك درخت دشت سرخ قلبم ، ای آنكه چشمت بارانی است ، ای تو كه روحت شادابی است ، و ای مست اين جان خسته من ، ای چشمه جوشان اين قلب بی طاقت من ، ای مهتاب اين شبهای بی تابی من به آن ای ساحل اميدم ، ای موج بی قرارم ، ای كوه پر غرورم ، پر اشكت قسم دوستت دارم ای زندگی من ، ای آغاز من ، ای سرآغاز من ، ای فردای من نمی دانم كلمه مقدس دوست داشتن را چگونه بيان كنم تا تو باور كنی كه دوستت دارم بيشتر از هر زمانی ، بيشتر از هر لحظه ای تو را ميخواهم و برای + نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 19:9 توسط مهسا |
تو می روی و من فقط نگاهت می کنم تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم بی تو یک عمر فرصت برای گریه کردن دارم اما برای تماشای تو فقط همین یک لحـــــــظه باقیست ... + نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 9:40 توسط مهسا |
***تموم اّرزوهام با رفتن تو مردن******تموم اّرزوهام با رفتن تو مردن*** حالا که بودو نبودم ... حالا که بودو نبودم واسه اون فرقی نداره اونو به خدا سپردم حالا که دوستم نداره همیشه به یاده اونم گرچه اون دوستم نداره پس بزار اینو بدونه این دلم به یاده اونه ای خدا خودت گواهی که چطور دوستش می داشتم ولی اون منو نمی خواست چاره ای جز این نداشتم حالا که تنها وخسته با دلی آسون شکستم توی این عذاب روحم که یارم ازم گذشته بودیم کسی پاس نمی داشت که هستیم باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 9:36 توسط مهسا |
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 9:24 توسط مهسا |
این شقایق با نگاهی سرد پرپر می شود
خطی که ترا عاشق کرد نشوی گریه کنی بزرگش خواندی + نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 9:24 توسط مهسا |
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 9:21 توسط مهسا |
زندگی را هر کسی غمی شاید ولی داغ غم مارا هرگز + نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 9:19 توسط مهسا |
تو رو خدا صدام نکن خوابتو داشتم می دیدم اطلسی های عاشقو از گل لبهات می چیدم تور خدا صدام نکن تو خواب تو مهربون تری دست منو می گیری و با خودت به ابرها میبری به عمر که تو راهم تو جاده خیالت تو چشم به راه من باش دارم می یام کنارت تو ابرای آسمون چشمای نازت پیداست من عاشق چشماتم توی دلم چه حرفهاست + نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 9:12 توسط مهسا |
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387 22:44 توسط مهسا |
راستش داستان عشق و عاشقي را فقط از ديگران شنيده بودم يا در كتابها خوانده بودم چند بار هم به زور سعي كردم عاشق بشم اما نمي شد يه چيزي كم بود كه نمي دانستم چيه ؟ تو رو كه ديدم فهميدم هميشه تو رو كم داشتم + نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387 22:30 توسط مهسا |
نفرين شده..!!! + نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387 22:22 توسط مهسا |
خیلی راحت بزنی دست رد به سینمون تو نگفتی چی می شه چی به روز من می یاد چه جوری زندگی رو یه شبه دادی به باد آخه تو دلت اومد اشکمو در بیاری بری و بشت سرت بل برگشت نزاری؟ تو کتاب عشقمو کردی خاکسترو دود دل من ته جز خودت تو نخ هیچ کی نبود چه جوری رازی شدی منو از یاد ببری؟ دورم و خط بزنی بشینی با دیگری ما که عاشقت بودیم دلمون تو رو می خواست عشقی که دم می زدی تو خودت بگو کجاست؟ بيشتر از آنچه كه تصور ميكنی دوستت دارم و بيشتر از آنچه باور داری عاشق تو هستم دوستت دارم + نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 9:59 توسط مهسا |
+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387 19:51 توسط مهسا |
يـک بــوســه بـراي قلبم يـک بـوســه بـراي تـو + نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387 19:50 توسط مهسا |
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 13:15 توسط مهسا |
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 13:13 توسط مهسا |
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 21:22 توسط مهسا |
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 9:30 توسط مهسا |
گریه کن عزیزم اما نه فقط واسه خودت واسه اینکه دیگه نمیشه بیام تولدت گریه کن جدایی ها ما رو رها نمیکنن آدما اینگار برای ما دعا نمیکنن گریه کن حالا حالا ها باید از هم جدا باشیم بشینیمو منتظر معجزه خدا باشیم گریه کن منم دارم مثل تو گریه میکنم به خدای اسمونامون گلایه میکنم گریه کن تو وقتمون یک برف سنگین نیومد این همه پرنده رد شد مرغ آمین نیومد گریه کن برای روزایی که خورشیدی نداشت دلهای من و تو به فردا امیدی نداشت گریه کن فکر کن دلیلی ندارم فقط همین واسه فاصله که از آسمونه تا زمین گریه کن سبک میشی روزای خوب یادت میاد گر چه تو تقویم مون نیستند این روزا زیاد گریه کن واسه رویایی که قسمت نمیشه یک شبم سره خدا واسه ما خلوت نمیشه گریه کن واسه قولی که بهش عمل نشد واسه مشکلاتی که بودشو هستو حل نشد گریه کن واسه اولا که عاشقونه بود حال هم رو پرسیدن فقط یک جور بهونه بود گریه کن واسه همه واسه خودت برای من توی بارونی ترین ثانیه ها عقدتو بستن گریه کن تا آیینه بشه اون چشمهای روشنت واسه بودن تو آسمو فراره گریه کردن + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 18:18 توسط مهسا |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 10:30 توسط مهسا |
مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی
ترین تاریکی ها جان باخته ام
هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را
از کوه بغلتانید هر جا آرام گرفت بدانید آنجا قبر من است
دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به
آنچه خواستم نرسیدم
چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه
چشم انتظار مانده ام
موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا
هیچ امید و آرزویی نداشتم
بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای
معشوقم همراهم باشد
تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب
شود و به جای عزیزم برایم بگرید + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 10:21 توسط مهسا |
توی این دنیای نامرد یه دختر نا بینا بود که یه دوست پسر داشت دختره دوست پسرشو خیلی دوست داشت بهش میگفت: اگه من دوتا چشم داشتم واسه همیشه با هات می موندم یه روز یکی پیدا شد چشما شو داد به دختره و دختره وقتی تونست دوست پسرشوببینه دید اونم نابیناست به پسره گفت: دیگه نمی خوامت از پیشم برو پسره وقتی داشت می رفت یه لبخند تلخی زد و با اشک به دختره گفت: مواظب چشمای من باش!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 10:19 توسط مهسا |
سعی کن تو این دنیا هرگز عاشق نشی چون این دنیا اون قدر کوچیکه که نمی تونه
دوتا دل عاشقو کنار هم نگه داره و اگر عاشق شدی سعی کن هرگز از دستش ندی چون این دنیا اون قدر بزرگه که دیگه هرگز نمی تونی پیداش کنی . یادته گلم اون لیظه اولین لحظه ای بود که فهمیدم چه حسی تو دلت داری . خوشحال بودم از این که اولین قانون این دنیای بی معرفتو زیر پا گذاشتی ولی فراموش کرده بودم که این دنیا قانون دومی هم داره و کسی که به این سرعت قانون اول رو زیر پا گذاشت حتما از اون راحت تر قانون دوم رو هم می شکنه و حالا منو موندمو تنهایی . + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 9:40 توسط مهسا |
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 12:30 توسط مهسا |
. يادتو فـــــــــکر نکنـــــــــی یه عادته بوســــیدن لــــب های تو فـــــــــکر نکنـــــــــی جدا می شم بعــــدم بهت می گم برو فـــــــــکر نکنـــــــــی لحظه هامو با کســـــی قسمت می کنم فـــــــــکر نکنـــــــــی یه وقت یه جا به مردی عادت می کنم فــــــــــكرنكنــــــــي بااخم تو من بهخوشي راضي مي شم فـــــــــکر نکنـــــــــی اگه نیـــــــای من تنهایی راهی می شم فـــــــــکر نکنـــــــــی فکرای تو به فکر عشقت نمی یاد مـــــــنم مثه تو عـــــــا شقم دلـــــــم کسی رو نمی خواد فـــــــــکر نکنـــــــــی پس می کشم دس می کشم از این دعا فـــــــــکر نکنـــــــــی خسته شدم بسکه بگم خــــــدا خــــــدا فـــــــــکر نکنـــــــــی تنهائیا مــــنو عذابم نمی ده فـــــــــکر نکنـــــــــی بی طاقتم خدا جوابم نمی ده فـــــــــکر نکنـــــــــی قاصدکـا راه تو رو نمی دونن فـــــــــکر نکنـــــــــی که بلبــلا برای تو نمی خونن فـــــــــکر نکنـــــــــی فکرای بد، خواب از ستــــاره می گیره افســــوس نخور مـــــــن با توام اونکه بی یـــــــاره می میره فـــــــــکر نکنـــــــــی خیال تو یه دم از مـــــن رها می شه فـــــــــکر نکنـــــــــی دستای تو از دست مـــــن سوا می شه فـــــــــکر نکنـــــــــی تو زندگی رفـــــــیق غم هـات نمی شم فـــــــــکر نکنـــــــــی تو گریه هات شریک اشکات نمی شم فـــــــــکر نکنـــــــــی لمس تنت واسه تـــــنم تکراریه فـــــــــکر نکنـــــــــی دوست دارم یه حرفه و اجباریه فـــــــــکر نکنـــــــــی به دیگری حالا که دنیای منی تـــــــو هم بگو که مثل من عاشق وشیدای منی + نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 12:25 توسط مهسا |
|