|
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388 4:51 توسط مهسا |
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 13:46 توسط مهسا |
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 13:38 توسط مهسا |
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 13:37 توسط مهسا |
زيبايي انسان در چيست؟ روزي شاگردان نزدحکيم رفتندوپرسيدند: استاد زيبايي انسان درچيست؟ حکيم 2 کاسه کنارشاگردان گذاشت وگفت: به اين 2کاسه نگاه کنيد اولي ازطلا درست شده است ودرونش زهراست ودومي کاسه اي گليست ودرونش آب گوارا است، شما کدام راميخوريد؟ است. + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 19:48 توسط مهسا |
بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است: «كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم. بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم. اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!» + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 19:46 توسط مهسا |
من رقص دختران هندی را از نماز خواندن پدر و مادرم بیشتر دوست دارم. چون دختران هندی با عشق این کار را انجام می دهند. ولی پدر و مادر من از روی عادت. یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.! زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.. دیدی! یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی فهمم! گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند! + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 19:37 توسط مهسا |
چقدر زیاده برامون یک ساعت در خدمت خدا بودن! ولی چقدر کمه۳ ساعت فوتبال بازی کردن، گفتگو با این و اون، یا ساعتها توی کافی شاپ و پارک بودن!!" چقدر سخته واسمون قرآن خوندن! ولی چقدر آسونه خوندن۲۰۰-۳۰۰ صفحه از پر فروش ترین کتاب!!" چطور باور می کنیم خبری رو که روزنامه ها میگن! اما برامون سواله که قرآن چی میگه!!" چطور هر وقت برامون مشکل پیش میاد دعا میکنیم! اما هر لحظه و هر ثانیه نیاز داریم که کنار دوستامون باشیم!!" از کلاس معارف می زنیم تا به کنسرت دانشگاه برسیم و اصلا هم به این فکر نمی کنیم که بالاخره کدومشون به دردمون می خوره!!" غرق دنیای ساختگی خودمون شدیم و اصلا هم به فکر فردامون نیستیم!!" پروردگارا! من همان پریشان حال همیشگی ام با چشمانی پر از اشک، با قلبی آکنده از درد و با دستی که همیشه به سوی درگاهت دراز است. از این دنیای تیره و تار به تو پناه می آورم. یاریم ده و مگذار در باتلاق دنیا فرو روم. می خواهم دستان التماسم را تا آسمان حضورت بالا بگیرم تا شاید نور ستاره های وجودت مرا به ضیافت رو شنائیها دعوت کند. می خواهم به یاریت سبزترین ترانه های عاشقی را زمزمه کنم و سرود زیبای محبت را برایت بسرایم. از بلندای خلوتی پر خلوص ندایم را بشنو و آیه های عشق را برایم تلاوت کن! این منم بنده ی حقیر و سراپا تقصیر تو و این توئی بخشنده ترین معبود من + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 19:35 توسط مهسا |
|