|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 11:13 توسط مهسا |
بشناس مرا ،حکایتی غمگینم.... افسانه ی تیره ی شبی سنگینم.... تلخم ، که دلم ، شکسته ام ، مسموم... ای دوست.... شناحتی مرا ؟؟ من اینم.... من اینم و غرق خستگی آمده ام.... ویرانم و از شکستگی آمده ام.... از شهر یگانگی فراموشم کن.... از شهر هزار دستگی آمده ام.... آنجا با هر که زیستم کٌشت مرا... هر هم خونی ، به خونی آغٍشت مرا.... صدها دستی که دوست می خواندمشان....که دوست می خواندمشان...... صدها خنجر شکست در پشت مرا..... آنجا که کسی به من بپیوندد نیست.... صبحی که به روی ظلمتم خندد، نیست.... زنجیر فراوان ٍ فراوان....اما... چیزی که مرا به زندگی بندد نیست.....! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 17:26 توسط مهسا |
|